
+
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:27 توسط mahak
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:55 توسط mahak
|

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است یان را اتصالی دیگر است هرچه داریم از شیر زن کربلا داریم ما پس بیاید جان و دل را عاشورایی کنیم
جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
ب
ا محرم شیع
تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما
هرچه داریم از ابولفضل(ع) با وفا داریم ما
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:57 توسط mahak
|

امروز خورشيد روشن تر ازهر روززمين را به دنبال نقش گام هاي آفتابي ات نظاره مي كند امروز روز شاديست روز تولد تو روز انتظار واژه ها برای وصف يک ميلاد پاک روز شکفتن همه خوبی ها آغاز يه دنيا مهــربانی تولد يک زيبايی تولد يک بـهــــــــار امروز روز ميلاد توست و ميلاد توزيباترين اتفاق دنيا اي عشق من طلوع زيباي زندگيت بي غروب باد صدای به هم خوردن بال فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست... این بار آسمونی ها آرزوی زمینی بودن می کنن. دست های خدا هیچ وقت به این پاکی و زیبایی هدیه ای رو به زمین نبخشیده بود. باور نکردنی بود. خدا به همه ثابت کرد که فقط آسمون جای فرشته ها نیست. گاهی اوقات زمین هم می تونه لیاقت فرشته داشتن رو داشته باشه. کاش می شد برای بستر فرشته اش تمام گل های رز رو به خدمت گرفت. برای نفس هاش هوای بهشت رو آورد و برای عطر تنش بوی خداوند رو...... لبخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد 



آرزو دارم همیشه بهترین ها مال تو باشد ...![]()
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:2 توسط mahak
|




+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:2 توسط mahak

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم در زیر باران…! دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود… در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و ...به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند نرسید ...! باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در ...قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود… باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:51 توسط mahak
|

جهان سرد اشک هایم برگونه های ستاره ها می لغزند و جهان سرد از پشت مردمک هایم مرا می لرزاند تصویر ساطوری را بالای سرماه می بینم و شعاع خورشیدی را در پشت میله ها قاتلان تا بالای ابرها رسیده اند چه سود از پرنده ای که هنوز برشاخه ای میخواند که آوازش مرثیه همه جهان است
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:32 توسط mahak
|

خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي تو مسئولي خداوندا به اين آغاز وپايانم من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه در کعبه من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ پايانم خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک و تر با هم
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 22:45 توسط mahak
|

+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:55 توسط mahak
|


+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:31 توسط mahak
|


+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:29 توسط mahak
|

من تو رو از قطره ی دریا گرفتم تو رو از عطر خوش گلها گرفتم درجواب اینهمه اصرارو خواهش هدیه ای بودی که از خدا گرفتم
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 2:23 توسط mahak
|


زندگي قصه مرد يخ فروشي ست که از او پرسيدند: فروختي؟
گفت : نخريدند.. تمام شد..
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:42 توسط mahak
|

بي تو طوفان زدة دشت جنونم
صيد افتاده به خونم تو چه سان ميگذري غافل از اندوه درونم؟ بي من از شهر سفر كردي و رفتي؟ بي من ازكوچه گذر كردي و رفتي؟ قطره اي اشك درخشيد به چشمان سياهم .. تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم تو نديدي نگهت هيچ نيافتاد به راهي كه گذشتي چون در خانه ببستم دگر از پاي نشستم گوييا زلزله آمد گوييا خانه فرو ريخت به يكباره سر من بي تو من در همة شهر غريبم بي تو كس نشنود از اين دل بشكسته صدايي برنخيزد دگر از مرغك پربسته نوايي تو همه بود و نبودي تو همه شعر و سرودي چه گريزي زبر من؟ كه بميرم ز غم دل به تو هرگز نستيزم من و يك لحظه جدايي؟ نتوانم نتوانم بي تو من زنده نمانم بي تو من در همة شهر غريبم....
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:10 توسط mahak
|

من براي مرگ خود يک بهانه مي خواهم
يک بهانه پوچ عاشقانه مي خواهم
از غمي که مي داني ...
با تو بودنم مرگ است بي تو بودنم هرگز ...
گر بهانه اين باشد ...
من بهانه مي گيرم ...
عاشقانه مي ميرم ...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:9 توسط mahak
|

سهم از عشق تو زخم شاخه ی ياس نيست...
سهم من ، خواب بهاری روی گلبرگ پونه هاست...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:8 توسط mahak
|

كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست. آه وقتي تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي كه تو چشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم ميگذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي پيچد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه ي رنگين من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد برگ خشكيده ي ايمان را در پنجه ي باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:7 توسط mahak
|

بنام کاتب کتیبه عشق
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست![]()
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست![]()
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن![]()
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست![]()
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت![]()
به جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست![]()
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست![]()
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:5 توسط mahak
|

چی کردی واسه من تو غیر آزار
چی گذاشتی از خودت تو غیرحرفات
منو عاشق ندونستی امامن واست می مردم
منو از خودت بریدی بعد میگی که نامیدی
تو منو کشتی و رفتی بعد میگی هواتو داشتم
تو منو چیزی ندادی غیر آه و غم و غصه
تو با من یکی نبودی تو ازم خیلیه دوری
تو ازم دریغ می کردی تکیه گاه بودنم رو
تو ازم چیز ی نذاشتی جز یه تن خسته
تو همش فکر فراری فرار از منو سکوتم
فرار از این همه دردی که تو گذاشتی تو وجودم
تو همش تو فکر اینی که یه روز منو به بینی
که چه جور بی تو نشستم میریزم اشکهای خسته ام
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:3 توسط mahak
|

یواشکی نامه ات رو دادی به من
خوند مش یواشکی
خوند مش هزار دفعه
سوزوند مش یواشکی
تا ند ونن این و اون
حرفه عشقمون چیه
ند ونن تو زندگی
خدای عشق من کیه؟
نمی خوام هیچکی بدونه
که دلم کجا اسیره
الهی هیچکی تو رو ازم نگیره
دوست دارم برای من گل بیاری یواشکی
سر تو رو سینه من بزاری یواشکی
من و تو باشیم و تنها یه خدا تو آسمون
که میدونم نمی گه قصه مون و به دیگرون ....
دیدنم که اومدی یواشکی
بگو عاشقم شدی یواشکی
وقتی پیش تو میام یواشکی
می گم ار تو چی می خوام یواشکی
الهی هیچکی تو رو ازم نگیره
دوست دارم خنده کنیم گریه کنیم یواشکی
بگیم ای وای چه کنیم وای چه کنیم یواشکی
تو یه سجاده بیار برای من از گل ناز
دوست دارم پیش تو وایسم به عبادت نماز
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:2 توسط mahak
|

عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
نمره ی بیست کلاسو نمی خوام
من فقط واسه چش تو جون می دم
عاشقای بی حواسو نمی خوام
من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
دوره گرد گل فروشو نمی خوام
اونی که چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
من کسی با قد رعنا نمی خوام
چشای درشت و گیرا نمی خوام
دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
موهای خیلی پریشون نمی خوام
آدم زیادی مجنون نمی خوام
می دونی چشم منو گرفتی و
جز تو هیچی از خدامون نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
چشم شرقی سیاهو نمی خوام
صورتای مثل ماهو نمی خوام
آخه وقتی تو تو فکر من باشی
حق دارم بگم گناهو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
حتی اون که بلده شکار کنه
صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
شعرای ساده و تازه نمی خوام
اونکه می گه اهل سازه نمی خوام
من دلم می خواد تو رو داشته باشم
واسه ی اینم اجازه نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
سفر دور جهانو نمی خوام
رنگای رنگین کمانو نمی خوام
لحظه و ساعت عمر من تویی
تو که نیستی من زمانو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
نامه های راه دور و نمی خوام
واسه چی برم ستاره بچینم
ماه من تویی که نور و نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
آذر و خرداد و تیر نمی خوام
آدمای سر به زیر نمی خوام
من خودم تو چشم تو زندونیم
حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
حرف خیلی عاشقونه نمی خوام
دل رسوا و دیوونه نمی خوام
یا تو ، یا هیچکس دیگه به خدا
خدا هم خودش می دونه ،نمی خوام
خرداد و اردی بهشت و نمی خوام
بی تو من این سرنوشتو نمی خوام
یکی پرسید اگه آخرش نشه
حتی این خیال زشتو نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
تو فرشته ای من آدم نمی خوام
می دونی خیلی زیادی واسه من
همیشه عادتمه ،کم نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تویی هوا رو نمی خوام
من و باش شعر و نوشتم واسه کی
تویی که گفتی شما رو نمی خوام ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:0 توسط mahak
|

تو هم ترک منم ترک
اینم یه درد مشترک
تو غصه دار من غصه دار
پس واسه چی بیاد بهار
تو بی چراغ من بی چراغ
کی بگیرد از ما سراغ
تو هم غریب منم غریب
عشقا چی بود به جز فریب
تو حادثه من حادثه
پس کی به ابرا برسه
تو بارونی من بارونی
پس کجا رفت مهربونی
من بی پناه تو بی پناه
کافیه امشب نور ماه
من بی وفا تو بی وفا
چی کار کنه با ما خدا
من بی فروغ تو بی فروغ
بازم به هم بگیم دروغ ؟
من بی جواب تو بی جواب
معنیش چیه ! این جز سراب
من تشنگی تو تشنگی
کاش که نمی گذشت بچگی
منم گله تو هم گله
آخر کی داره حوصله
من انتظار تو انتظار
من باریدم تو هم ببار
من چشم خیس تو چشم خیس
برام یه چیزی بنویس
منم زلال تو هم زلال
چی کم داریم ما دو تا بال
من اولی تو اولی
چقدر قشنگ و مخملی
من در به در تو در به در
می یای با هم بریم سفر ؟
من اعتماد تو اعتماد
عشق و چرا دادیم به باد
من دیوونه تو دیوونه
پس کی می گه نمی مونه
من ناامید تو ناامید
از من و تو نبود بعید ؟
تو شبنمی من شبنمی
ما مثل هم شدیم کمی
تو بی صدا من بی صدا
پس چی شد اون همه دعا
تو پر غم من پر غم
جون خودت خسته شدم
تو بی گناه من بی گناه
یعنی همش بود اشتباه ؟
تو خستگی من خستگی
پس چیه معنیش زندگی ؟
تو پر درد من پر درد
پاییز واسه چی می شه زرد ؟
من که رها تو که رها
فقط بگو بریم کجا ؟
من که محال تو که محال
چی بود دوست دارم خیال ؟
تو که بدی من که بدم
ببخش نه بد حرفی زدم
باشه بدم تو که گلی
مهجزه ای تجملی
من ک اسیر تو که اسیر
کی کرده ما رو ناگزیر ؟
من سر حرف تو سر حرف
تقصیر ماست غیبت برف ؟
من بی نشون تو بی نشون
جایی داریم جز آسمون ؟
من پر راز تو پر راز
اما نداریم اعتراض
من پر شور تو پر نور
چرا نریم یه جای دور
من فاجعه تو فاجعه
چیکار کنیم با شایعه
من اتفاق تو اتفاق
به جرم قدری اشتیاق
تو عطر یاس من التماس
راسته که دنیا دست ماس ؟
من اولین تو آخرین
واسه تو بس نیس نازنین ؟
من عابرم تو شاعری
نرو کجا می خوای بری ؟
من یه کتاب تو یه کتاب
کاش نکشیم انقد عذاب
من خاطره تو خاطره
بمون تا یادمون نره
منم که تو تو هم که من
پس زیر وعده هات نزن
من آرزو تو آرزو
پس آرزو کن و بگو
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:59 توسط mahak
|

نگاهت کافيست تا دوباره در هوايت بميرم .
من هر روز را به بهانه ی آمدنت شب می
کنم
تو هميشه به گريه های شبانه من دعوتی!
راس ساعت دلتنگی
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:23 توسط mahak
|

روزگاریست که من طالب دیدار توام
فکر من باش که در این گوشه گرفتار توام
گفته بودی که طبیب دل بیمارانی
پس طبیب دل من باش که بیمار توام
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:21 توسط mahak
|


چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است


ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است


مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن


فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم


گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟




+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:54 توسط mahak
|

دوستت دارم ![]()

![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:52 توسط mahak
|



مضطر و اشفته و پژمان چو ما در همه روي زمين هست؟نيست
در همه و هر كسي مثل ما بي خبر و گوشه نشين هست ؟نيست
همدم ما فقر و مرض نيست؟هست غصه بالاتر از اين هست؟نيست
هيچكسي ملت درمانده را ياور و دلسوز چو من هست؟نيست
بستن حلقوم نويسندگان با روش عدل قرين هست؟نيست
قافله چون بر كف دزدان افتاد قافله سالار غمين هست؟نيست
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:51 توسط mahak
|

همچو نقاشان زهر نقشي نگاري ساختم
عشق را بردم ميان مردمان و از اشکشان
در مسير کهکشانها جويباري ساخت
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:47 توسط mahak
|

دلمو دا