گردوباره متولد میشدم هرگزباواژه ای به نام عشق آشنانمیشدم
چگونه فراموشت کنم که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت. چگونه فراموشت کنم که همزمان با تولدت در قلبم همه فراموش شدند !!! داني زچه لبهايم . شيرين سخن است امروز اي دوست بدين علت . ميلاد من است امروز ميلاد کسي کز عشق . شيرين شده او کامش ميلاد جواني که . ماهک بود نامش چرخ گذر دنيا . چرخيد وبسي چرخيد ماهک دخمل مغلوب . اکنون شده اين ماهک مديون توام يارب . اين سينه پر شادي ممنون توام يارب . کامروز مرا دادي ناشکر نمي باشم . يارب به خودت به خدا اما ز چه زندگي ام . بگذاشت مرا تنها اين سينه پر دردم . داني که زغم کم نيست امروز ولي گوشي . بهر سخن غم نيست تبريک و دو صد تبريک . از بنده به او بادش هرکس چو من است امروز .روز خوش ميلادش امروز تولدم است . شيرين تر از آب نبات ماهک مکن غفلت . يک شب برسي به وفات نگرفت کسي هرگز . ميلاد دلم را نيک غير از به خودم گويم . ميلاد خودم تبريک تولدم مبارک.... امسال تولدم مصادف شد با روز پیوند حضرت علی<ع>وحضرت فاطمه <س>..... این روز عزیز و گرامی بر همگی مبارک.... یه صفحه سفید، به همراه یک قلم این بار حرف ،حرف نگفته ست یک حرف تازه نه از تو ... هی فکر می کنم هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم اما دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند انگار این قلم جز با حضور نام تو فرمان نمی برد در تمام صفحه های دفتر شعرم در گوشه های خالی قلبم در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز رستنیها کم نیست، گفتنیها کم نیست، دیدنیها کم نیست، چیدنیها کم نیست، خواندنیها کم نیست، من و تو کم بودیم، ما به اندازهی ما میبینیم! من و تو من و تو حق داریم گفتنیها کم نیست! در بهاری روشن از امواج نور یا خزانی خالی از فریاد و شور *** سایه ای از امروز ها دیروز ها! *** گونه هایم همچو مرمرهای سرد من تهی خواهم شد از فریاد درد *** دستهایم فارغ از افسون شعر روزگاری شعله می زد خون شعر *** می رسند از ره که در خاکم نهند گل بر روی گور غمناکم نهند *** پرده های تیره ی دنیای من *** در اتاق کوچکم پا می نهند در بر ائینه می ماند بجای *** می رهم از خویش و می مانم ز خویش روح من چون بادبان قایقی *** می شتابند از پی هم بی شکیب چشم تو در انتظار هفته ای *** می فشارد خاک دامنگیر خاک! قلب من می پوسد انجا زیر خاک *** فارغ از افسانه های نام و ننگ بگذر زمان که با گذرت دل طوفان زده و فکر اشفته ام سامان گیرد بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم بی مهری بشررو بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بی وفایی و دورویی رو بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بازیها وسردرگمی های زندگی رو بگذر زمان که با گذرت کابوس زندگی را در ذهنم دفن سازم بگذر زمان که با گذرت شعله های اتش عشقم فرو کش کند بگذر زمان که با گذرت شاید بتوانی سدی دربرابر چشمانم قرار دهی بگذر زمان که با گذرت شاید سوی چشمانم به من باز گردد بگذر زمان که با گذرت دوست داشتن رو به بشر بشناسانم بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم اخر جوانمردی رو بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم طریقه ی مهر ورزیدن رو بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم طریقه ی موندن وتا اخرایستادن رو بگذر زمان که با گذرت بشناسانم ادم ها و نگاهایشان رو بگذر زمان که با گذرت انتظارم به پایان رسد درد عشقی کشیدم که مپرس زهرهجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان واخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس انچنان در هوای خواک درش میرود اب دیده ام که مپرس من به گوش خود ازدهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگو لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه ی گدایی خویش رنجهایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس با تو ، آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند ، با تو ، کوهها حاميان وفادار خاندان من اند ، با تو ، زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند ، ابر حريري است که بر گاهواره من کشيده اند ، با تو ، دريا با من مهرباني مي کند ، با تو ، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند ، با تو ، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند ، با تو ، من با بهار مي رويم ، با تو ، من در عطر ياس ها پخش مي شوم ، با تو ، من در هر شکوفه مي شکفم ، با تو ، من در طلوع لبخند مي زنم ، در هر تندر فرياد شوق مي کشم ، در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم ، در ناي جويباران زمزمه مي کنم . با تو ، من بودن را ، زندگي را ، شوق را ، عشق را ، زيبائي را ، مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم . با تو ، من در خلوت اين صحرا ، در غربت اين سرزمين ، در سکوت اين آسمان ، در تنهائي اين بي کسي ، غرق فرياد و خروش جمعيتم ، و "بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاک ، شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاک " ، همه خوشترين يادهاي من ، شيرين ترين يادگارهاي من اند . بي تو ، من ...... نه ، از بي تو بودن نميگم چون هيچوقت خودمو بي تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتي ساخته که بي تو بودن رو باور ندارم ، هميشه و هميشه با تو بودم ... زلیلی من شنیدم یا علی گفت پایت را بلند كن ماه مبارک رمضان ...ماه ضیافت الهی بر تمامی شما مبارک باد دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه... مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟! بهش محل هم نداده تا رفته گریه كنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ... خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله... خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟! خیلی سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هایش جدا كرده ... خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ... پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من شروع کردم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن به که باید دل داد؟ به که باید پیوست؟ و به چشمان که باید خندید به نسیم گذرا به گل اطلسی و یاس سفید به کبوتر حرم یا به مهتاب خدا ؟ به که باید پیوست؟ به عبور گل سرخ یا به تکرار نگاه یا صدای نفس چلچله ها یا به یک برگ خزان دیده ی سرد؟ به که باید دل داد؟ به یکی مرد بزرگ یا به یک کودک شیطان و شرور یا به یک نغمه ی شاد به که باید پیوست؟ به یکی رود زلال یا به یک رشته ی پیچیده ی کوه یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ به که باید خندید؟ به نگاه تر یک پروانه یا به یک شعله ی مستانه ی شمع یا به یک روشنی تار دل دیوانه به که باید خندید؟ به که باید پیوست؟ ميروم خسته و افسـرده و زار سـوي منزلگــه ويرانه خويش به خـدا مي برم از شهـــر شما دل شوريــده و ديوانــه خويش مي برم تا كه در ان نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گنـاه شستشويش دهم از لكه عشــق زين همـــه خواهش بيجا وتباه مي برم تا زتو دورش ســـازم زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال مي برم زنـــده بگورش سازم تا از اين پس نكنــد ياد وصال ناله مي لرزد،مي رقصد اشك آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن از تو ، اي چشمه جوشان گناه شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم دست عشق آمد از شاخـم چيد شعلــه آه شد م ، صــد افسوس كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست ميروم، خنده به لب،خونين دل مي روم از دل من دست بردار اي اميـــــد عبث بي حاصــــل ميروم خسته و افسـرده و زار سـوي منزلگــه ويرانه خويش به خـدا مي برم از شهـــر شما دل شوريــده و ديوانــه خويش مي برم تا كه در ان نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گنـاه شستشويش دهم از لكه عشــق زين همـــه خواهش بيجا وتباه مي برم تا زتو دورش ســـازم زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال مي برم زنـــده بگورش سازم تا از اين پس نكنــد ياد وصال ناله مي لرزد،مي رقصد اشك آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن از تو ، اي چشمه جوشان گناه شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم دست عشق آمد از شاخـم چيد شعلــه آه شد م ، صــد افسوس كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست ميروم، خنده به لب،خونين دل مي روم از دل من دست بردار اي اميـــــد عبث بي حاصــــل يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟

عید بزرگ ولایت و امامت را به عاشقان امام عارفان علی بن ابی طالب تبریک
و تهنیت می گویم
آن برکه ی پاک که غدیرش نام است خوشنام به عالم که به همان اتمام
است
اتمام و کمال دین که فرموده خدا در حول همان برکه که گفتن عام
است
انجام پذیرفت ، همه حسن گفتن این درس غدیر تا به ابد خوشنام
است




![]()
![]()
![]()



بيايد فرش او از نور،زتار كيسوان حور .. كه آمد قبلهْ منظور،رضا آمد رضا آمد
جو عيس ميكند احيا،جو موسي با يد بيضاء .. ز نسل حيدر و زهرا،رضا آمد رضا آمد
بذاتش تالي حيدر،به عصمت وارث مادر .. ولايش عين بيغمبر،رضا آمد رضا آمد
بناه انس وجان است اين،امام مهربان است اين .. شفيع شيعيان است اين،رضا آمد رضا آمد
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو اما در میدانها
اینک اندازهی ما میخوانیم!
ما به اندازهی ما میچینیم!
ما به اندازهی ما میگوییم!
ما به اندازهی ما میروییم!
کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میباید با هم باشیم!
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم! 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد ميزنم

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در زمستانی غبار الود و دور 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
دیدگانم همچو دالان های تار
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
می خزند ارام روی دفترم
یاد می ارم که در دستان من
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
اه...شاید عاشقانم نیمه شب 
بعد من ناگه به یکسو می روند
چشم های ناشناسی می خزند
بعد من با یاد من بیگانه ای 
تار موئی نقش دستی شانه ای
هر چه بر جا مانده ویران می شود
در افق دور و پنهان می شود
روزها و هفته ها و ماه ها
خیره می ماند بچشم راه ها 
لیک دیگر پیکر سرد مرا
بی تو از ضربه های قلب تو 
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه




به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
كه این وادی دارالجنون است
كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می كرد
به گوش غنچه كم كم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی كرد او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاك آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
گرفت علی را ضربتی،كاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش كنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...
باشه!!!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!!!
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله ی بخت
مگر آن روی که مالند در آن سُم سمند
گفتم اسرار غمت هرچه بود گو می باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم آز آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخواست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
چرا باور نداری جسمی زیر كفشهایت ناله میكند
این جسم دل من است
همان چیزی است كه روزی به خودم گفتی عزیزترین است
اما امروز بیرحمانه زیر پایت گذاشتی؟
باشد باز هم سكوت میكنم
مهم اینست كه تو دلت جایگاهش عزیز است پس من نمی نالم
برایم دل تو ارزش دارد نه آنكه زیر پایت جا گذاشته ام
نمی دانم چرا؟
اما چرا میدانم
اگر عزیز بود كه زیر پایت به گرو نمی گذاشتم
باشد برو اما قدری آهسته تر
شاید روزی دوباره دلت بخواهد داشته باشی
پس بگذار قدری جان داشته باشد...

دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
دلم برای کسی تنگ است
دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...
نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه ...
نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...
تك وتنها با یه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...
اما راهی رو نمی بینه سرش روكه بالا می كنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...
خیری از اسمون هم ندیده 





آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟! ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش
دروني ات بودند
اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوريت !؟
و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند
بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟
انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه
است
آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش ميزند
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت
20:6 توسط mahak| |
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت
8:32 توسط mahak|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت
0:0 توسط mahak| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
18:43 توسط mahak|
بكوش دل ندا آمد كه يارآشنا آمد .. بدرد ما دوا آمد رضا آمد رضا آمد
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
1:11 توسط mahak| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
19:0 توسط mahak| |
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست
دوستت دارم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
10:25 توسط mahak| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت
17:48 توسط mahak|
بگذر زمان که با گذرت روح خسته و دل بیقرارم ارم گیرد
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
17:54 توسط mahak| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت
4:4 توسط mahak| |
با تو ، همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم ،
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت
17:55 توسط mahak| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت
14:38 توسط mahak| |
میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
12:4 توسط mahak| |
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت
4:9 توسط mahak| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت
17:12 توسط mahak| |
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت
18:16 توسط mahak| |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
17:13 توسط mahak|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
17:11 توسط mahak| |
عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
1:13 توسط mahak| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت
4:4 توسط mahak| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت
17:43 توسط mahak| |
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت
17:33 توسط mahak|

